"رفتن" ! رفتن که بهانه نميخواهد ، يک چمدان ميخواهد از دلخوريهاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشيهاى انکار شده ... رفتن که بهانه نميخواهد وقتى نخواهى بمانى ، با چمدان که هيچ بى چمدان هم ميروى ! "ماندن" ! ماندن اما بهانه مى خواهد ، دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغهاى دوست داشتنى، دوستت دارمهايى که مى شنوى اما باور نمى کنى، يک فنجان چاى، بوى عود، يک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شيرين ... وقتى بخواهى بمانى ، حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد خالى اش مى کنى و باز هم ميمانى ... ميمانى و وقتى بخواهى بمانى ، نم باران را رگبار مى بينى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت ! آرى ، آمدن دليل مى خواهد ماندن بهانه و رفتن هيچکدام ...... "سهراب سپهرى"
دارم میرم
صبح کلاسام شروع میشن
دوباره جدا شدم
از مامان
بابا
زینب
انگار باید دل کند از دلبستگی ها
نمیدونم باید چیکار کنم
چند روزه دعای بعد از نمازم جاشو داده به سکوتو اشک ریختن
خدایا کمکم کن
چند روزه
این بیت ذهنمو در گیر کرده و مدام سر زبونم
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
و چرا رفتی شجریانو زیاد گوش میدمو بهش فکر میکنم
ساکت شدم
حالم خوب نیست
معجزه نیاز دارم واسه خوب شدن
علیرضا
ناراحتم
ذهنم درگیر شده
دست خودم نیست خوب
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۳ ساعت 2:1 توسط فاطی
|
نفس میکشم تا به جای مردگان خاکم نکنند....